تبليغاتX
وسوسه های رفتن

وسوسه های رفتن

دستنوشته های یه دوست

عاشق دریا...

وچنان عشقی به دریا داشتم

که با اولین نگاهم به تو

غرق شده خودم را غریبانه دیدم

اما تو...تو که بودی؟

سایه؟یا یک رویای نا پایدار

که دریا را دوست داشتی

فقط به یک نگاه و یک خاطره

من بدون نجات غریق

بی پروا خودم را به آب زدم

که شاید عشق را به تو بیاموزم

تو عشق را نیاموختی!

ومن غرق شدم

و تو ماندی و خاطره شناگری

که عاشق دریا بود

اما شنا نمی دانست

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 0:49  توسط متین  | 

دیگر این دل آن دل نیست

دیگر این دل آن دلی نیست که در آرزوی یک یار با وفا باشد ،
 
 این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است...
 
دیگر این دل آن دلی نیست که در انتظار یک همزبان و همیار باشد ،
 
این دل از تنهایی خرد خرد شده است...
 
دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد ،
 
این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است...
 
دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و تاب یک لحظه عاشق شدن باشد
 
بی قرار باشد ، چشم انتظار باشد

این دل از انتظار خسته شده است...
 
دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست

این دل احساساتش همه سوخته شده است...
 
دیگر این دل آن دل پر غرور نیست

این دل غرورش شکسته شده است...
 
دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد

آری این دل اینک تنهای تنها شده است...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 1:10  توسط متین  | 

برگرد......

شبی از پشت یك تنهایی غمناك و بارانی تورابا لهجه ی گلهای نیلوفر صداكردم

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

پس از یك جست و جوی نقره ای در كوچه ها ی آبی احساس

تورا از بین گلهایی كه در تنهایی ام روییده با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تنهایی دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تورا در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم

همین نبوده اخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریر چشمهایم رابروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم

نمیدانم چرا رفتی؟

نمیدانم چرا؟

شاید خطا كردم

تو بی آنكه فكر نجات غربت چشمان من باشی

نمی دانم كجا؟  تا كی؟  برای چه؟

                                                     ولی رفتی.......

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید..

و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت....

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد....

و گنجشكی..............

كه هرروز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد كه من بی تو تمام هستی ام را ازدست خواهم داد

كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد

كسی فهمید........

كه تو نام مرااز یاد خواهی برد

و من با آنكه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

                                               

                  برگرد......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:10  توسط متین  | 

با تو و بی تو

باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 18:37  توسط متین  | 

عشق و ثروت و موفقیت

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:47  توسط متین  | 

به یاد او که بودن را ممکن ساخت

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

 و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

 نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

 زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 3:13  توسط متین  | 

اعتماد به عشق وعاشق!

 

 

آن گاه که چشم بسته

 

روی طنابی که یک سرش دردست تو بود

 

بند بازی می کردم

 

دریافتم که همیشه در عشق

 

مساله اعتماد بوده است

 

میان چشم های بسته من و

 

دست های لرزان تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:29  توسط متین  | 

خداوندا

خداوندا٬
از هیچ یک از بندگانت نه شکایتی بر لب دارم٬
و نه کینه ای در دل٬
تنها التماس های مرا٬
برای آنان که چشمان خود را٬
بر روی نقشهای زیبای عظمت و بزرگی تو بسته اند بپذیر٬
در های بلند رحمت خویش را بر آنان بیشتر بگشای٬
تا شاید که دریچه های کوچک قلب سیاهشان٬
از احساس وجود تو نورانی گردد٬
و نیاز به تو را بیشتر از همیشه در خود بیابند٬

خداوندا

 

خداوندا٬
به آنان که لبی همیشه خندان دارند٬
شادی بیشتر عطا کن٬
اما گریه کردن را هم به آنان بیاموز٬
تا به وقت دیدن گریه های دیگران٬
طعم اشک ریختن را بدانند٬

خداوندا٬
این بنده ی خطا کارت را ببخش٬
اگر به درگاهت گناهی کردم٬
به کرم خویش چشم بپوشان٬
اگر قلبی را شکستم٬
اگر آنچه را که برای همه بندگانت فرستادی٬
و در نزد من به امانت گذاشتی٬
از نیازمندی دریغ کردم٬
و اگر از تک تک اعضای وجودم٬
جز آنچه خواستم که تو فرمودی نیز مرا ببخش٬

خداوندا٬
یاری ام کن٬ یاری ام کن٬
تا چشم هایم را همیشه بر زیبایی ها تو بدوزم٬
مگذار تا زیبایی آفریده هایت (بندگانت)٬
مانع از دیدن زیبایی های تو باشد٬

خداوندا٬
یاری ام ده تا زبانم همیشه٬
در توصیف جلال و شکوه تو بچرخد٬
به دست هایم یاری رسان٬
تا دست های کودکی٬
که چشم به چشمانم دوخته را بگیرم٬

خداوندا٬
تو خود بهتر می دانی٬
که این بندهء همیشه مغرورت٬
اکنون بر در خانه تو٬
به زانو افتاده٬
و در دل خویش فریاد می زند٬
که مثل همیشه مرا ببخش٬
و مثل همیشه یاری ام کن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 18:48  توسط متین  | 

مرا ببخش!!!!

 
به عقاب تیز پروازم

به او که سلطان یکه تاز اسمان احساس من است و الهام بخش تمامی غزلواره های عشق و آشنایی.....

به مهربانترین همراه که بودنش دلگرمی لحظه های سرد و یخزدهء بی عبورم شده است...

به آشنا ترین همزاد ......همآغوش ...... که نگاهش ... امن..... اغوشش گرم..... دستانش پر از هوای ماندن...... صدایش پر از سخاوت خواندن .... روحش به بلندای انسانیت......و وجودش نیاز  روح و تن خستهء من است..............!

 

  ای مهربانترین.....

             با تو ام های تو ای پاکترین...!!!!

                         تو ای همراه .....همراه لحظه های تنهاییی

     ... همیشه مهربان فریاد رس ....ای دوست ... ای عشق .... ای راز....

         مرا ببخش.....!!!!

               سنگین ارام پر نفوذ نگاههایت در گیجی مبهم افکارم سوسو میزند ....

        و من آنقدر در با تو بودنهایمان غرقم.... که ... گویی  واژه ها ...رنگ باخته اند....

مرا ببخش ... ان هنگام که باید فریاد زنان عشقت را به گوش زمانها برسانم ....خاموشی می گزینم .......

آن هنگام که در گر مای لمس حضور نوازشهایت از خود بر خود می بالم....

نگاههایم آنقدر ها که باید..........          و شاید آنقدر ها که شاید.....

                 ماندن همیشگی دستانت را التماس نمی کنند....

ای همیشگی...!!!

                ای باور امن در لحظه های بودن و ماندن .....

                                                            ای عزیز شکستنی....!!!

ای غریبانه آرامش نا ارامم .... در لحظه های بی قراری....!!!

مرا ببخش.....                                                                                       

در آن همه هنگام بی قراریهایت....

در آنهمه دیرینه بی پایان لحظه های غصه هایت........

                  ضعف نا توانی شانه هایم را به مهرت ببخش!!

مرا ببخش ای ماندنی!!

                  ای صدای ارامبخش......

                                              ای جاری از هوا.....نگاه .... از عشق و نور و ما ...

ای جاری در من....!!

 ای که آغوشت تنها مامن بی کسی های آغوش سرد و تنهای من شده....

مرا ببخش

اگر که باید....

در آن همه گاه و بی گاه ..... عشقت را ..... بودنت را.... ماندنت را.... حضورت را.... نگاهت را .....

بر بودنها و ماندنها ..... که بر آدمیان فریاد نمی زنم....

مرا ببخش....اگر که ناتوان حنجرهء بی صدایم.... ناتوانتر از آن است که بر دنیا فریاد بزندت و بر تو ببالد.... که بر خود ببالد....!!!

مرا ببخش که گاه کلمات را در خاطرات .... افکار...و لحظه هایمان گم می کنم.....

که عاشقم بر تو!!!

که عاشقم بر تو!!!!

عاشقانه غزل واره های ناتمامم یک به یک .... نفس به نفس.... تقدیم به تو باد.....تا آخر بودنها....

که عاشقانه عاشقم بر تو...!!! که عاشقانه عاشقم بر عشق.....!!!مرا ببخش

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 15:30  توسط متین  | 

دلم برات تنگ شده

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:45  توسط متین  |